![]() |
![]() |
|
| کشکولیات |
|
چقدر سرد است!
وقتی دلتنگم ونیستی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/08/11ساعت 11:6 توسط مریم |
|
|
خسته ام خیلی خسته دلم گرفته خیلی زیاد نمی دونم چرا زنده ام ؟ چرا زندگی می کنم؟ اصلا نمی دونم اسم نفس کشیدن رو میشه زندگی گذاشت یا زندگی یه چیز دیگه است که من هنوز تجربه نکردم. همیشه شنیده بودم عشق خوبه اما نباید دلبسته شد. اما هیچ وقت معنی این حرف را نفهمیده بودم. الان هم نمی دونم فهمیدم یا هنوز نه. فقط اینو می دونم که نباید بزاری دنیات فقط یه نفر بشه. چون وقتی اون یه نفر دلت رو بشکنه اون وقت همه ی دنیات خراب میشه. کاخ آرزوهات با خاک یکسان میشه. و دیگه هیچ چیز ارزش ادامه دادن را نداره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/08/11ساعت 11:1 توسط مریم |
|
|
چه قدرسخته احساس بدداشتن
چه قدرسخته حس کنی بریدی و کم آوردی وباختی چه قدرسخته دلتنگ باشی وبرای رهایی از این دلتنگی ندونی چیکار کنی. چه قدرسخته دلت یه دنیا حرف توش باشه و لبت مهرسکوت خورده باشه. خدایا کمکم کن تا حرف دلم رو کامل بزنم. خدایا دیگه طاقتم تموم شده خدایا خودش میدونه چه چیزی ازش میخوام خدایا نیرویی به من بده تا برای بار آخر درخواستم رو بهش بگم. الهی به امید تو...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/05/22ساعت 17:9 توسط مریم |
|
|
رنج تلخ است !
ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا . . . دوست را به یاری نخوانیم،برای او کاری می کنیم و این . . . خود دل را شکیبا می کند. طعم توفیق را می چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و . . . چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای ست : "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. . . . در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است . " تنها" بودن ، بودنی به نیمه است و من . . . برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/05/22ساعت 16:45 توسط مریم |
|
|
گاهی سرم را بالامیگیرم
تا آسمان فراموش نکند... تا ابرها بدانند وقت باریدن است. تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را و می گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/05/14ساعت 17:3 توسط مریم |
|
|
خداوندا نمیدانم در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویش سازم نمیدانم نمیدانم خداوندا دراین وادی که عالم سرخوش است ودل خوش است وجای خوش دارد کدامین حالت وحال ودل عالم نصیب خویشتن سازم!!! نمیدانم خداوندا!! به جان لاله های پاک و والایت نمیدانم دگر سیرم خداوندا دگر گیجم خداوندا خداوندا توانم ده پناهم ده امیدم ده که دیگر ناامیدم من و میدانم نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است همیشه بغض پنهانی گلویم را میفشاردو میدانم. چراپنهان کنم در دل؟ چراباکس نمیگویم؟ چرابامن نمیگویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشند گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها چرا یاری ندارم من که دردم را فرو ریزد؟ دگرهنگام ترکیدن این درد پنهان است خداوندا نمیدانم و نتوانم به کس گویم فقط میسوزم و میسازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم به پوچی ها رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمی گویند نمی جویند سوالی را نمی پرسند واز غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟چرا بیگانه با خویشم؟ خداوندا رهایی ده.خداوندا پناهم ده. دل گمشده من رانشانم ده. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/09/27ساعت 9:4 توسط مریم |
|
|
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو من نه تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/09/02ساعت 11:10 توسط مریم |
|
|
...اگر باران بودم آنقدر میباریدم تاغبار غم را از دلت پاک کنم ...اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پای غمهایت میگریستم ...اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم ...اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم !...ولی افسوس که نه باران هستم نه اشک نه گل و نه عشق ...و احساس واقعی من نسبت به تو در کلام نمیگنجد ...پس ساده و صادقانه دوستت دارم برای همیشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/09/01ساعت 12:31 توسط مریم |
|
|
تورامی خواهم...
توراکه مرهم دردهای نگفته ام هستی. توراکه چندصباحی است از من دور شده ای. جسمت درکنارم ولی خودت در کجاهستی؟... شانه های مهربانت بهترین مکان برای سبک شدنم می باشد. آغوش گرمت امن ترین جابرای آرامش گرفتنم... نجوای صدایت دلنوازترین آهنگ برای قلب خسته ام... دستانت را گرمترین حس... ونگاهت راپرمعناترین نگاه میدانم. می ترسم... از آینده بدون تو... آینده ای که دیگران تورا ازمن بگیرند. تومرا دلخوش کردی به بودنت در کنارم.به من امیدواری دادی که تنهایی را از خود دور کنم تو گفتی آنچنان میتوانیم بهترین برای هم باشیم که نیازی به غیر نداشته باشیم. اما چگونه؟؟؟.... حال کجایی که بیشترین نیازم به توست؟ کجایی که مانع از خفه شدنم شوی؟ کجایی که اشکهایم را از گونه های سردم پاک کنی؟ کجایی که غم مرا از پای در نیاورد؟ کجایی که دوباره مرا به خود بازگردانی؟ امروز بیشتر از هر زمان دیگه به تو احتیاج دارم. پس نیم نگاهی هم به من تنها وخسته بیانداز... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/08/29ساعت 12:13 توسط مریم |
|
|
می خواهم از نردبان نگاهت بالا روم و در آسمانی قرار گیرم که تو را در اوجش ببینم و بر خود ببالم که تو را دارم و خواهم داشت... پس نردبانت را در اختیارم قرار ده ٬ هر چند مسافت بینمون فاصله انداخته اما من به تو اطمینان و ایمان دارم که زیر پایم را خالی نمی کنی ... شک نکن مراقب چشمان زیبایت هستم ... پس همچنان محتاج نیم نگاهی از جانب عشق پاکم هستم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/08/29ساعت 11:56 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
بیزن عشق ناز جیغ بنفش عشق صمیمیت و وفا... راهنما sedaye sokoot خانه ما بانوی ایرانی سپیده عشق دست نوشت آشپزخونه کیمیای مهر سرزمین عجایب محراب |
|
RSS
|