![]() |
![]() |
|
| کشکولیات |
|
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده! لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست: این آن لحظه ی ِ واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد. نوسانی در لنگر ساعت است که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد. گامی است پیش از گامی دیگر که جاده را بیدار می کند. تداومی است که زمان مرا می سازد لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/14ساعت 19:49 توسط مریم |
|
|
و بهار،روی هر شاخه ،کنار هر برگ ،شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکباره آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را درچشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/05ساعت 9:59 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/02ساعت 15:28 توسط مریم |
|
|
كاش مي توانستم ابر "انديشه تو "را درآسمان زندگي ام نقاشي كنم كاش مي شد از تو يك "خنده" به امانت گرفت بر جام جانم آنرا حكاكي كنم كاش مي شد همه واژه هاي "فكر تو" را در دفتر عمرم نوشت اما نه انديشه ات با من است نه خنده ات از آن من اينه "سرنوشت " |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/02ساعت 15:23 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 9:50 توسط مریم |
|
|
از دلتنگی هایم نپرس... از اشکهایم نپرس... از تنها ییم نپرس.... از هیچ چیزم نپرس... وقتی می پرسی یادم می آید که تنهایم ! بگذار فراموش کنم که دلتنگم... و اشکهایم برای نیامدن ... هزاران بهانه دارند..! بگذار فراموش کنم که... اینجا.... همه ی درها برای بسته شدن... و همه ی پنجره ها ... رو به دیوار ها باز می شوند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 9:46 توسط مریم |
|
|
اصلا به من چه مربوط که این عقربه های تنبل ساعت
گویا بار سنگینی بر دوش دارند؟ نمی گذرند تا شاید دلم آرام گیرد به من چه که چشمانم دیگر برای تر شدن منتظر بهانه هم نمی مانند؟... آری به گمانم حالم خوب باشد... اما نمی دانم چرا تا این را می گویم چشمانم تر می شوند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 9:43 توسط مریم |
|
|
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد... تکه از آن را برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت .... غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟... دل من سخت شکست اما... هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟!!... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 9:38 توسط مریم |
|
|
چه اهمیت داردبودن یا نبودن تو در کنار من؟!
وقتی میان غربت و بی کسی هر روز فاصله ها را وجب وجب متر می کنم چه درد را درمان می کند این لبخندهای بی دلیل تو چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من؟ وقتی دستهای من و تو در کنار هم ازدورند بی کسی بر نگاه من و تو سایه انداخته است من وتو اینجاییم ولی دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست من بدون سایبان زیر اشک آسمان دوباره از یاد تو مغشوشم بگذار بشکند دل من بگذار بسوزد دل تو حرفی نیست وقتی روزگار بر من وتو نیاموخته بود رسم دوست داشتن را... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 9:23 توسط مریم |
|
|
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم... من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم... من از عمق رفاقت ها من از لطف صداقت ها من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمی ترسم... من حرف جدایی ها مرگ آشنایی ها من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/09ساعت 18:21 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
بیزن عشق ناز جیغ بنفش عشق صمیمیت و وفا... راهنما sedaye sokoot خانه ما بانوی ایرانی سپیده عشق دست نوشت آشپزخونه کیمیای مهر |
|
RSS
|